بازم یه عشق دیگه بازم دارم حس میکنم که دارن نفسم و میگیرن
قلبم تند میزنه دستام می لرزه
حس میکنم دارم با تمام نفسام حس میکنم که داره یه تیکه از قلبم جدا می شه
بویه ترک شدن رو حس میکنم اما خداوندا کمک می خوام و باز قدرتی برای فراموش کردن......................
اما از این ۲۴ ساعت چه قدر زندگی می کند
کاش کرن متری در دست داشتیم و می دیدیم چه قدر درست و با عشق زندگی می کنیم
من که نکی دانم چمه چه باید بنویسم
عاجزم عاجز متلق که دیگر امیدی هم نیست که اتش دلم را سرد کند
زندگییییییییییییییییی
نمی دانم تا کجا می خواهد برود......................................
چه ساده با گريستن خويش, زنده مي شويم و چه ساده در ميان گريستن, مي ميريم و در فاصله اين دو ساده گي, چه معمايي مي سازيم به نام " زندگي " !!
ابوالفضل زرويي نصرآباد
توان بالقوه ی ایمان دینی در خفه کردن صدای محاسبه ی
عقلانی چنان است که گوی سبقت را همه ی
اسباب دیگر افراط گرایی ربوده است
به یاد طلعت ساویزمادر جاوادنه فروغها
کاووس، بیژن، بهنام و منوچهر رضایی جهرمی
زنی که مهربانی گمشدهاش را در میان فراموشی
خاکها میجست
ایرج مصداقی
مادر!
یک سال از روزی که رفتی، میگذرد. فکرش را کرده بودی؟ درست در بحبوحهی هفدهمین سالروز قتلعام زندانیان سیاسی رفتی و بازنگشتی.
مادر!
تو سالها بود که میدانستی
»در مکان بی نامی، دانههای انسانی مرداد، در خاک خفتهاند«
برای همین بود که آسیمه سر هر پنج شنبه و جمعه یک پات تو بهشت زهرا بود و یک پات تو خاوران
مادر!
تو میدانستی
»در سوزش تفدار مرداد بچهها تشنهاند.» بارانی نبود و تو آنها را هر هفته به «شیرین ترین اشک» جهان از «کاسه میشی چشمانت» میهمان میکردی.
مادر!
تو دیده بودی که:
»ماه مرده است و خرمن بشر درو میشود»
مادر!
تو فهمیده بودی که:
»انگار کسی نیست ، کسی به در نمیکوبد، کسی به سر نمیکوبد، کسی به کس نمیگوید، ماه مرده است»»
برای همین بود که بهشت زهرا و خاوران را میبوییدی و میگریستی و جور همه را میکشیدی.
تو با «کفشی از آهن و عصایی از سنگ» آن گاه که «آواز و آوا مثل قطره شبنمی بر پیشانی خورشید مرداد ناپیدا بود» گورستان مردگان را جستجو میکردی.
مادر چه رمز و رازی در مرداد بود؟
بهنام ۱۱ مرداد، منوچهر ۱۸ مرداد، بیژن ۲۲ مرداد و تو ۲۷ مرداد
مادر تو در آروزی نگاهی به زخم سینه عزیزانت بودی و ما در حسرت نگاهی به زخم سینه تو.
مادر!
تو میدانستی «عاشقان فروغ جاودانهی آفتاب دوباره به سایه باز نمیگردند و آن که فردا را دید پنجرهای به دیروز نمیگشاید»
مادر!
۲۳ سال بود که «چادر خانگیات را به کمر پیچیده بودی و به کوچهها کوچ کرده بودی و پیام بچهها را به دیوارها و دروازهها نقش میزدی و سلام آنها را به سپیدی لبخند کودکان میرساندی»
مادر!
آن روز که کاووس جاودانه شد تو سوگند یاد کردی که در مرگ خمینی جشن بگیری و روسری سرخ سر کنی. سرنوشت برای تو اینگونه رقم خورده بود که خمینی بماند و بهنام و بیژن و منوچهر تو را نیز بگیرد.
اما تو همچنان ایستادی و بالاخره روزی با روسری سرخ به گلزار خاوران و بهشت زهرا رفتی و در کنار دردانه هات مرگ خمینی را جشن گرفتی.
مادر!
۲۳ سال بود که «خورشید با جامهی تیره سوگ در پس نگاهت نشسته بود» و ما همچنان در آرزوی طلوع آن بودیم.
۷۸ سالت بود، اما مثل بادهای عاصی خسته نمیشدی. هر هفته آرامش را با حضورت در بهشت زهرا و خاوران میجستی و نمییافتی. شاید فقط مرگ بود که میتوانست تو را به آرامش برساند. پس حالا «در گورت آرام بگیر».
مادر تو غمگنانه رفتی. بدتر از آن غریبانه بدرقه شدی. «درد مثل سوز هجران آزادی کشیدنی است» و درد تو را کسی که مثل تو بود میفهمید. برای همین بود که منصوره بهکیش که خودش به قدر تو داغدار است دلش به درد آمد و نوشت:
»سه شنبه ظهر توسط یکی از دوستان برای شرکت در مراسم او خبر می شوم. در مسجدی به مانند فوت یک فرد عادی مراسمش برگزار می گردد. حضور همراهان کم رنگ بود. شرکت کنندگان قلیل نیز به سادگی مرگ ایشان را پذیرفتند ... از دوستان و مبارزان هم رزمش نیز خبری نبود. ... برخی از ما خانواده های اعدام شدگان نیز برای تسلی دل بازمانده و هم چنین برای تسلی خودمان در مراسم او شرکت کردیم»
مادر!
منصوره بهکیش از غربت تو در میهن در جایی که بایستی آشناترین میبودی گفت، درست مثل غربت بچهها که:
»همه بیکفن، در سرزمین خویش و بیوطن
عاشقتر از مجنون و مهجور
جنگجوتر از هزار سالار و بیسلاح
آشنا با همهی عالم
اما تنها
همه، به زیر یک بام خفتهاند»
مادر!
شاید بتوان غربت تو را در میهن اسیر و در میان خیل دشمنان و قاتلان جگرگوشههایت درک کرد.
اما درد آنجاست که در این سوی نیز کسی قدر تو را آنگونه که باید و شاید ندانست. نه مراسمی و نه یادبودی در خور شأن تو و نه...
خیلیها که از صدور یک اعلامیه خشک و خالی هم دریغ کردند. تازه بعضیها هم که اطلاعیه دادند دلشان برای تو نسوخته بود. میخواستند مٌهر خودشان را بر تابوت تو بکوبند. ما را ببخش.
مادر!
نمیدانم جواب جاودانه فروغهایت را چه بدهیم ولی میدانم که «سکوت، یعنی سفر به سرای سقوط».
مادر!
تو که همه کس بودی، تو که به جای همه بودی، تو که به جای همه رفتی، کسی را نداشتی، بهتر است بگویم ما کسی را نداریم.
مادر!
انگار ما وصلهی ناجوری هستیم. آنها که ظاهراً بایستی «آشنا» ترین باشند نیز غریبهاند. من، تو و ما، در میان «آشنایان» هم غریبهایم.
مادر!
بعضیها اگر خار به دستشان میرفت تا حالا صد دفعه عکسشان در سایتهای اینترنتی درج شده بود. شرححالشان را همهی عالم فهمیده بودند. اما دریغ و درد از این که تو رفتی و قدر تو را کسی ندانست.
مادر!
شرمندهام. در هیچ کجای دنیا مادران این گونه غریب و تنها نیستند که تو و امثال تو بودید. ما را به بزرگی خودت ببخش.
مادر!
اینجا مادران ناپدیدشدگان آرژانتینی را میشناسند و با مبارزهشان آشنایند. صدای اعتراض این مادران را هنرمندان بزرگ در مراسمها و کنسرتها به گوش میلیونها انسان در سراسر دنیا رساندهاند و از رنج و اندوه و غرور و استقامتشان گفتهاند و به ستایششان نشستهاند. اینجا با مادران شیلیایی گفتگو کردهاند و رنج و اعتراضشان را در فیلمهای مستند و سینمایی برای همیشه در تاریخ ثبت کردهاند.
مادر!
در میان مادران آرژانتینی و شیلیایی مادری نیست که به اندازه تو و خیل بزرگی از مادران ایرانی مصیبت تحمل کرده باشد.
مادر!
ای کاش دنیا با اندوه و غرور و استقامت مادر ایرانی آشنا میشد و همصدا با او به اعتراض برمیخواست.
ای کاش دنیا با غم مادر رضایی، مادر ابراهیم پور، مادر حریری، مادر بهکیش، مادر عطارزاده، مادر معینی چاغروند، مادر شجاعی، مادر عالم زاده، مادر تدین، مادر جوادی اصل، مادر کوشالی، مادر امامی، مادر مدائن، مادر خسرو آبادی، مادر ادب آواز، مادر جهانگیری، مادر کریمی راهجردی، مادر غلامی، مادر رحیم نژاد، مادر همتی، مادر فرزانه سا، مادر مثنی، مادر گلزاده غفوری، مادر بزرگانفرد، مادر فدایینیا، مادر تحصیلی (این مادران بین ۳ تا ۶ فرزندشان به دست جلادان رژیم به جوخههای اعدام سپرده شدند) و غم هزاران مادری که هست و نیستشان را خمینی به باد داد، آشنا میشد و عمق فاجعهای را که در ایران میگذرد درک میکرد.
مادر!
اگر صدای اعتراض شما، و رنج و درد شما در هیچ کجای این دنیا و هیچ رسانهای بازتاب نیافت و ثبت نشد، اگر دنیا نمیداند چه بر تو و دیگر مادرانمان رفته است، این از کمکاری ماست.
مادر!
تو اولی نبودی، مطمئناً آخری هم نخواهی بود. مادر مصباح (رقیه مسیح) با همسرش و با ۵ جگر گوشهاش، با تنها عروساش همگی با هم رفتند. مادر شفایی(عفت خلیفه سلطان) با همسرش، با سه فرزندش، با عروس و دامادش همگی با هم رفتند.
مادر!
اما تو کارت را کردهای. تو با مظلومیتات و آن مرگ دلخراشات، آن هم در بحبوحهی هفدهمین سالگرد قتلعام زندانیان سیاسی، مظلومیت فرزندان مجاهد و مبارزت را فریاد زدی. درست مثل هر هفته وقتی بر مزارشان به جای همه میگریستی.
و من ماندهام
»تا کجا
تا کجا
این راه، این راه
آه را
ترسیم میکند»
زن دیگری قربانی ناموس و شرف
برادری خواهرش را سر برید
گناهکار کیست؟
ايسنا:در پى كشف جسد زن جوان در شهرقدس ,شهريار,، كارآگاهان پليس تهران پس از گذشت 24 ساعت، برادر مقتوله كه مدعى شد، به انگيزه فساد اخلاقى خواهرش را به قتل رسانده را شناسايى و دستگير كردند.
به گزارش گروه ,حوادث, ايسنا، اداره كل مبارزه با جرايم جنايى معاونت آگاهى ناجا اعلام كرد: در پى تماس تلفنى فردى از شهرقدس ,شهريار, مبنى بر مشاهده جسد زن 27 سالهاى به نام ,س ـ الف, داخل زيرزمين منزلش، اكيپى از كارآگاهان ويژه قتل اين شهرستان براى انجام تحقيقات لازم به محل كشف جسد، اعزام شدند. در بررسيهاى اوليه از جسد، مشخص شد كه قاتل يا قاتلان پس از بستن دهان مقتوله، گلوى او را توسط چاقو بريدهاند.
پس از انجام مراحل قانونى و عكسبردارى از جسد، پيكر اين زن براى كالبد شكافى و يافتن علت اصلى مرگ به پزشكى قانونى منتقل شد.
اين در حالى بود كه در ادامه تحقيقات پليسى از همسايگان، فساد اخلاقى مقتوله براى پليس محرز شد.
از سوى ديگر همسر مقتول نيز در بازجوييها اعلام كرد كه قتل توسط برادران مقتول به نام ,ح و ع - الف, صورت گرفته است.
بر اساس اين گزارش، در حالى كه اين دو تن پس از دستگيرى از قتل خواهرشان اظهار بياطلاعى كردن به ماموران گفتند كه احتمالاً برادر ديگرشان به نام ,ش - الف, معروف به ,شاهپور, دست به اين قتل زده است.
به اين ترتيب ,شاهپور, برادر 32 ساله مقتول كه به شغل لوله كشى مشغول است، دستگير شده و در بازجوييهاى فنى پليسى لب به اعتراف گشود و پرده از قتل خواهرش برداشت.
وى در اظهاراتش به پليس گفت: از مدتها پيش از اعمال خلاف خواهرم مطلع بودم تا اين كه يك روز تصميم گرفتم، او را به قتل برسانم. روز حادثه به منزلش رفتم و به او گفتم: ,قصد دارم اين لكه سياه (وى) را از خانواده پاك كنم,.
به نوشته پليس خبر متهم اعتراف كرد: ,س, دستهايش را كه آثار خودزنى داشت به من نشان داد و گفت: ,من نيز از اين زندگى خسته شدم و بارها نيز تصميم به خودكشى گرفتم اما نتوانستم,. به اين ترتيب ,س, وصيت نامهاى نوشت و با روسرى دهان خود را بست و من نيز از آشپزخانه چاقويى برداشتم و گلوى او را بريدم و سپس چادرى بر روى جسدش انداختم و از خانه خارج شدم.
,شاهپور, همچنين اظهار كرد كه قصد داشته خواهر ديگرش كه در نياوران تهران سكونت داشته را نيز به قتل برساند.
تحقيقات پليس براى روشن شدن انگيزه اصلى قتل و اظهارات برادر مقتول، ادامه دارد

عباس محمدی اصل، جامعه شناس آقای محمدی اصل همچنين رجوع روز افزون جوانان به گروههای هم سن و سال خود برای يادگيری تجربيات آنها را نيز عاملی موثر دانست و افزود:"نکته ديگر آن است که جوانان انحراف را کم هزينه می بينند و آنرا فرصت مغتنمی برای ابراز وجود و رشد تلقی می کنند." وی همچنين گفت: به دليل وجود ارتباطات فرهنگی در سطح بين المللی، جوانان از يکسو قادر نيستند جهان خارج را فراموش کنند و از سوی ديگر نمی توانند هنجارها و ارزشهايی را که از اين جهان به داخل کشور سرايت می کند با نيازهای جامعه خود متناسب کنند و نتيجتا در رفتارهايشان دچار نقصان می شوند. آقای محمدی اصل همچنين معتقد است که اصول گرايی و نگاه آسمانی و آرمانی به تعريف انسان باعث شده که واقعيت فراموش شود و تعريف حريم مدنی و حقوق انسان در فضای فرهنگی جامعه وجود نداشته باشد. "در نگاه جهانی ما در جستجوی يک نقش جديد هستيم و چون بستر سازی مناسبی نشده افراد برای ابراز حضور اجتماعی خود تجربيات پراکنده ای می کنند. تمام برنامه ريزی ما بايد متناسب با اين باشد که از فرايند تکامل تاريخ، آنگونه که در جهان اتفاق می افتد درس بگيريم و از آن در مسير خودمان استفاده کنيم. به نظر من ما اين فرايند را جدی نمی گيريم و ضمن مقاومت در برابر آن رو به گذشته نگاه می کنيم. ما بايد با آينده نگری و جهان نگری به تعريف جديد انسان و حقوق او توجه کنيم." فرهنگ پيرسالاری آقای محمدی اصل گفت: "فرهنگ ما فرهنگی است جوان کش که در آن همچنان رستم سهراب را می کشد و جوان اجازه حضور ندارد و بايد هميشه در ظل تفکر پيرانه بيانديشد و زندگی کند. ما بايد در اين دوران سرمايه گزاری کنيم و اجازه بدهيم فرد خلاقيت به خرج دهد و خود را شکوفا کند."
گرفته شده از:بی بی سی
اسطوره هخامنشی ! پاسبان صلح!
در بستر بلور خود آرام خفته ای
با آنکه خامشی و شکایت نمی کنی
با من به صد زبان سخن خویش گفته ای
در چشمهای مضطربت دوری از وطن
غمنامه ایست ، هدیه به ایران ، به میهنت
*****
سرباز پاک میهن کورش
بخواب خوش
سخت است دوری از وطنت بعد سالها
دوری ز خاک پارسه و این ملال ها
اما ، وطن کجاست؟کجای حکایتیم؟
ما در میان میهن و ساکن به غربتیم!
اندوهگین مباش
آن دم که رهنورد ره میهنت شدیم
واندم که کشورت ز خیانت شود تهی
بار دگر
به میهن خود
پای می نهی...