تبليغاتX
درد های پنهان
نمی دونم ۱ سال هست فقط زجر و درد و دردو درد

بازم یه عشق دیگه بازم دارم حس میکنم که دارن نفسم و میگیرن

قلبم تند میزنه دستام می لرزه

حس میکنم دارم با تمام نفسام حس میکنم که داره یه تیکه از قلبم جدا می شه

بویه ترک شدن رو حس میکنم اما خداوندا کمک می خوام و باز قدرتی برای فراموش کردن......................

+ نوشته شده در  89/08/08ساعت 18:50  توسط آیدا  | 

هر روز که انسان چشم در جهان باز می کند روز دیریست هر روز ۲۴ ساعت کامل

اما از این ۲۴ ساعت چه قدر زندگی می کند

کاش کرن متری در دست داشتیم و می دیدیم چه قدر درست و با عشق زندگی می کنیم

 

من که نکی دانم چمه چه باید بنویسم

عاجزم عاجز متلق که دیگر امیدی هم نیست که اتش دلم را سرد کند

زندگییییییییییییییییی

نمی دانم تا کجا می خواهد برود......................................

 

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 0:22  توسط آیدا  | 

زن فریب خورده فاحشه است ؟





زن فریب می خورد چون احساس ظریفی دارد.



زن فریب میخورد چون صادقانه به اطرافش می نگرد 



زن فریب میخورد چون رندی و فریب کاری را عشق می پندارد.

 


آیا زنی که چنین احساس رقیقی دارد می تواند بد باشد .

آیا زنی را در حال قصا بی دیده اید.؟

آیا زنی را در حال فریب دادن مردی دیده اید ؟

چه کسانی از یک زن فاحشه میسازند ؟

 


درمیان مردان دروغ ، بدجنسی ، خوی حیوانی ، تجاوز ، فریبکاری 

نوعی زرنگی محسوب می شود.


چرا در صد زیادی از مردان به همسرانشان خیانت می کنند ؟

ایا قانون حمایت خانواده که لایحه اش در مجلس است به زن هم اجازه می دهد بدون

اجازه از شوهر چندین شوهر اختیار کند
+ نوشته شده در  88/05/15ساعت 1:33  توسط آیدا  | 

شعري مدافعانه از فروغ فرخزاد




شعري از فروغ فرخ زاد، در آخر عمر خود!




 
 

خيز از جا پي آزادي خويش



خواهر من ز چه رو خاموشي



خيز از جا كه بايد زين پس



خون مردان ستمگرنوشي



كن طلب حق خود اي خواهر من



از كساني كه ضعيفت خوانند



از كساني كه به صد حيله و فن



گوشه خانه تو را بنشاندند



تا به كي در حرم شهوت مرد



مايه عشرت و لذت بودن



تا به كي همچو كنيزي بدبخت



سر مغرور به پايش سودن



بايد اين ناله خشم آلودت



بي گمان نعره فرياد شود



بايد اين بند گران پاره كني



تا ترا زندگي آزاد شود



خيز از جاي و بكن ريشه ظلم



راحتي بخش دل پر خون را



جهد كن جهد كن كه تامين كني



بهر آزادي خود قانون را

+ نوشته شده در  88/05/15ساعت 1:16  توسط آیدا  | 

آدمك



آدمك آخر دنياست ، بخند

آدمك مرگ همينجاست ، بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دست خطي كه تو را عاشق كرد

شو‌خي كاغذي ِ ماست ، بخند

فكر كن درد تو ارزشمند است

فكر كن گريه چه زيباست ، بخند

صبح فردا به شبت نيست كه نيست

تازه انگار كه فرداست ، بخند

راستي آنچه به يادت داديم

پر زدن نيست كه درجاست ، بخند

آدمك نغمه ي آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست ، بخند
+ نوشته شده در  88/05/15ساعت 1:15  توسط آیدا  | 

برام دعا کنید
 
+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 15:34  توسط آیدا  | 

چه ساده با گريستن خويش, زنده مي شويم و چه ساده در ميان گريستن, مي ميريم و در فاصله اين دو ساده گي, چه معمايي مي سازيم به نام " زندگي " !!

+ نوشته شده در  87/03/27ساعت 20:39  توسط آیدا  | 

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود .

سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا كه با فلاكت و بدبختي زندگي مي كردند . يك روز يك جلسه‌ي مشورتي گذاشتند كه با هم مشورت كنند، ببينند چطور مي توانند از اين وضعيت خلاص شوند.

شپش اول گفت : «همه ي بدبختي ما از اين است كه حوزه ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر كداممان برويم سر وقت يك گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند : «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر كدام حوزه ي كارشان را مشخص كنند.

شپش اول گفت: «من مي‌روم سر وقت ملك التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته اند.»

شپش دوم گفت: «من هم مي روم به خانه ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.»

شپش سوم گفت: «من هم مي روم به ولايت غربت پيش فك و فاميل هاي خودم.»

باري سه شپش جوانمردانه بر سر و روي هم بوسه زدند و خداحافظي كردند و از هم جدا شدند.

شپش اول مستقيما رفت به خانه ي ملك التجار. شب بود و ملك التجار در پشه بند خوابيده بود. شپش بينوا تا صبح منتظر نشست تا ملك التجار از خواب بيدار شد و از پشه بند آمد بيرون. وقتي چشم ملك التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من كاري داري، حالا فرصت نيست، ظهر بيا دم حجره.» شپش بيچاره تا ظهر گرسنگي كشيد و بعد رفت به حجره.

ملك التجار به شپش گفت : «چه مي خواهي پدر جان؟» شپش كه نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست كرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به يك مريضي صعب العلاجي دچار شده ام. حكيم گفته دواي درد من دو قورت و نيم از خون حضرت عالي است لذا جهت خون خوري استعلاجي خدمت رسيدم.» ملك التجار سري از روي تاثر و تاسف تكان داد و گفت: «آخيش، حيوونكي، پس تو هم با من همدردي . اتفاقا من هم كم خوني دارم و به همين خاطر مجبورم با اين حال مريض بنشينم دم در حجره و با هزار بدبختي خون مردم را توي شيشه كنم. لذا متاسفم. خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.»

شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بيرون و از ناراحتي رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توي جوي آب.

شپش دوم رفت سر وقت ميرزا مش حسن بيل زن. مش حسن نگاهي از سر اوقات تلخي به او كرد. شپش با شرمندگي گفت: «مشدي، رويم سياه، آمده ام براي صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز كرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روي دست مش حسن و رگ را پيدا كرد و بنا كرد به مكيدن. قدري تقلا كرد و وقتي ديد از خون خبري نيست با عصبانيت از دست مش حسن پريد پايين و گفت: «مرد حسابي! تو كه خون نداري چرا بي خود بفرما مي زني؟» بعد هم از زور غصه رفت مركز بازپروري و در حال حاضر مشغول ترك است.

شپش سوم رفت به ولايت غربت پيش فك و فاميل هايش. اهل فاميل از او استقبال كردند و گفتند: «جايي آمده اي كه وفور رزق و روزي است. در وسط شهر، يك پايگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم مي رويم آنجا، خون كساني را كه آمده اند براي اهداي خون، با خيال راحت نوش جان مي كنيم.»

شپش سوم كه عاقبت به خير شده بود هر روز با فك و فاميل هايش مي رفت به پايگاه انتقال خون.

آخرين خبر
با كمال تاسف و تحسر درگذشت زنده ياد روان شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رساند. آخرين بيت شعري از آن زنده ياد كه در واپسين لحظات سروده (معلوم مي شود كه آن خدابيامرز طبع شعري هم داشته ـ توضيح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاريخ چاپ مي شود:

بيهده گشتيم در جهان و به نوبت
«ايدز» گرفتيم در ولايت غربت!

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم اگر عاقل باشد، نمي نشيند درباره شپش ها افسانه بنويسد.

قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد .

 

                                                                           ابوالفضل  زرويي  نصرآباد
 

+ نوشته شده در  87/03/27ساعت 20:33  توسط آیدا  | 

توان بالقوه ی ایمان دینی در خفه کردن صدای محاسبه ی

 عقلانی چنان است که گوی سبقت را همه ی

اسباب دیگر افراط گرایی ربوده است

 

فیلم شاهدان چشمبندزده

جاکش ها  

 

 

+ نوشته شده در  87/03/27ساعت 20:20  توسط آیدا  | 

نامت چه بود ؟
آدم
 
فرزند ؟
من را نه مادری نه پدر، بنویس اول یتیم عالم خلقت
 
محل تولد ؟
بهشت پاک
 
اینک محل سکونت ؟
زمین خاک
 
آن چیست بر گرده نهادی ؟
امانت است
 
قدت ؟
روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
 
اعضای خانواده؟
حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک
 
روز تولدت ؟
در روز جمعه ای ، به گمانم که روز عشق
 
رنگت ؟
اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
 
چشمت ؟
رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان
 
وزنت ؟
نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه آن چنان وزین که نشینم بر این زمین
 
جنسیت ؟
نیمی مرا در خاک ، نیم دگر خدا
 
شغلت ؟
در کار کشت امیدم ، به روی خاک
 
شاکی تو ؟
خدا
 
نام وکیل ؟
آن هم فقط خدا
 
جرمت ؟
یک سیب از درخت وسوسه
 
تنها همین ؟
همین
 
حکمت ؟
تبعید در زمین
 
همدست در گناه ؟
حوای آشنا
 
ترسیده ای ؟
کمی
 
ز چه ؟
که شوم من اسید خاک
 
آیا کسی به ملاقات آمده است ؟
بلی
 
که ؟
گاهی فقط خدا
 
داری گلایه ای ؟
دیگر گلایه نه ، ولی
 
ولی که بود ؟
حکمی چنین ، آن هم به یک گناه!!؟
 
دلتنگ گشته ای ؟
زیاد
 
برای که ؟
تنها فقط خدا
 
آورده ای سند ؟
بلی
 
چی ؟
دو قطره اشک
 
داری تو ضامنی ؟
بلی
 
چه کس ؟
تنها کسم خدا
 
در آخرین دفاع ؟
می خوانمش ، چنان که اجابت کند دعا
 
 
+ نوشته شده در  87/03/09ساعت 1:19  توسط آیدا  | 

به یاد طلعت ساویزمادر جاوادنه فروغ‌ها

 

 کاووس، بیژن،  بهنام و منوچهر رضایی جهرمی

 

زنی که مهربانی گمشده‌اش را در میان فراموشی

 

 خاک‌‌ها می‌جست

 

ایرج مصداقی

 

مادر!

یک سال از روزی که رفتی، می‌گذرد. فکرش را کرده بودی؟ درست در بحبوحه‌ی هفدهمین سالروز قتل‌عام زندانیان سیاسی رفتی و بازنگشتی.

مادر!

تو سال‌ها بود که می‌دانستی

»در مکان بی نامی، دانه‌های انسانی مرداد، در خاک خفته‌اند«

برای همین بود که آسیمه سر هر پنج شنبه و جمعه یک پات تو بهشت زهرا بود و یک پات تو خاوران

مادر!

تو می‌دانستی

»در سوزش تف‌دار مرداد بچه‌ها تشنه‌اند.» بارانی نبود و تو آن‌ها را هر هفته به «شیرین ترین اشک» جهان از «کاسه میشی چشمانت» میهمان می‌کردی.

مادر!

تو دیده بودی که:

»ماه مرده است و خرمن بشر درو می‌شود»

مادر!

تو فهمیده بودی که:

»انگار کسی نیست ، کسی به در نمی‌کوبد، کسی به سر نمی‌کوبد، کسی به کس نمی‌گوید، ماه مرده است»»

برای همین بود که بهشت‌ زهرا و خاوران را می‌بوییدی و می‌گریستی و جور همه را می‌کشیدی.

تو با «کفشی از آهن و عصایی از سنگ» آن گاه که «آواز و آوا مثل قطره شبنمی بر پیشانی خورشید مرداد ناپیدا بود» گورستان مردگان را جستجو می‌کردی.

مادر چه رمز و رازی در مرداد بود؟

بهنام ۱۱ مرداد، منوچهر ۱۸ مرداد، بیژن ۲۲ مرداد و تو ۲۷ مرداد

مادر تو در آروزی نگاهی به زخم سینه‌ عزیزانت بودی و ما در حسرت نگاهی به زخم سینه‌ تو.

مادر!

تو می‌دانستی «عاشقان فروغ جاودانه‌ی آفتاب دوباره به سایه باز نمی‌گردند و آن که فردا را دید پنجره‌ای به دیروز نمی‌گشاید»

مادر!

۲۳ سال بود که «چادر خانگی‌ات را به کمر پیچیده بودی و به کوچه‌ها کوچ کرده بودی و پیام بچه‌ها را به دیوارها و دروازه‌ها نقش می‌زدی و سلام ‌آن‌ها را به سپیدی لبخند کودکان می‌رساندی»

مادر!

آن روز که کاووس جاودانه شد تو سوگند یاد کردی که در مرگ خمینی جشن بگیری و روسری سرخ سر کنی. سرنوشت برای تو این‌گونه رقم خورده بود که خمینی بماند و بهنام و بیژن و منوچهر تو را نیز بگیرد.

اما تو همچنان ایستادی و بالاخره روزی با روسری سرخ به گلزار خاوران و بهشت زهرا رفتی و در کنار دردانه هات مرگ خمینی را جشن گرفتی.

مادر!

۲۳ سال بود که «خورشید با جامه‌‌ی تیره سوگ در پس نگاهت نشسته بود» و ما همچنان در آرزوی طلوع آن بودیم.

۷۸ سالت بود، اما مثل بادهای عاصی خسته نمی‌شدی. هر هفته آرامش را با حضورت در بهشت زهرا و خاوران می‌جستی و نمی‌یافتی. شاید فقط مرگ بود که می‌توانست تو را به آرامش برساند. پس حالا «در گورت آرام بگیر».

مادر تو غمگنانه رفتی. بدتر از آن غریبانه بدرقه شدی. «درد مثل سوز هجران آزادی کشیدنی است» و درد تو را کسی که مثل تو بود می‌فهمید. برای همین بود که منصوره بهکیش که خودش به قدر تو داغدار است دلش به درد آمد و نوشت:

 

»سه شنبه ظهر توسط یکی از دوستان برای شرکت در مراسم او خبر می ‌شوم. در مسجدی به مانند فوت یک فرد عادی مراسمش برگزار می گردد. حضور همراهان کم رنگ بود. شرکت کنندگان قلیل نیز به سادگی مرگ ایشان را پذیرفتند ... از دوستان و مبارزان هم رزمش نیز خبری نبود. ... برخی از ما خانواده های اعدام شدگان نیز برای تسلی دل بازمانده و هم چنین برای تسلی خودمان در مراسم او شرکت کردیم»

مادر!

منصوره بهکیش از غربت تو در میهن در جایی که بایستی آشناترین می‌بودی گفت، درست مثل غربت بچه‌ها که:

»همه بی‌‌کفن، در سرزمین خویش و بی‌‌وطن

عاشق‌تر از مجنون و مهجور

جنگجوتر از هزار سالار و بی‌سلاح

آشنا با همه‌ی عالم

اما تنها

همه، به زیر یک بام خفته‌اند»

مادر!

شاید بتوان غربت تو را در میهن اسیر و در میان خیل دشمنان و قاتلان جگرگوشه‌‌هایت درک کرد.

اما درد آن‌جاست که در این سوی نیز کسی قدر تو را آن‌گونه که باید و شاید ندانست. نه مراسمی و نه یادبودی در خور شأن تو و نه...

خیلی‌ها که از صدور یک اعلامیه خشک و خالی هم دریغ کردند. تازه بعضی‌ها هم که اطلاعیه دادند دلشان برای تو نسوخته بود. می‌خواستند مٌهر ‌خودشان را بر تابوت تو بکوبند. ما را ببخش.

مادر!

نمی‌دانم جواب جاودانه‌ فروغ‌هایت را چه بدهیم ولی می‌‌دانم که «سکوت، یعنی سفر به سرای سقوط».

مادر!

تو که همه کس بودی، تو که به جای همه بودی، تو که به جای همه رفتی، کسی را نداشتی، بهتر است بگویم ما کسی را نداریم.

مادر!

انگار ما وصله‌ی ناجوری هستیم. آن‌ها که ظاهراً بایستی «آشنا» ترین باشند نیز غریبه‌اند. من، تو و ما، در میان «آشنایان» هم غریبه‌ایم.

مادر!

بعضی‌ها اگر خار به دستشان می‌رفت تا حالا صد دفعه عکسشان در سایت‌های اینترنتی درج شده بود. شرح‌حالشان را همه‌ی عالم فهمیده بودند. اما دریغ و درد از این که تو رفتی و قدر تو را کسی ندانست.

مادر!

شرمنده‌ام. در هیچ کجای دنیا مادران این گونه غریب و تنها نیستند که تو و امثال تو بودید. ما را به بزرگی خودت ببخش.

مادر!

اینجا مادران ناپدیدشدگان آرژانتینی را می‌شناسند و با مبارزه‌شان آشنایند. صدای اعتراض این مادران را هنرمندان بزرگ در مراسم‌ها و کنسرت‌ها به گوش میلیون‌ها انسان در سراسر دنیا رسانده‌اند و از رنج و اندوه و غرور و استقامت‌شان گفته‌اند و به ستایش‌شان نشسته‌اند.  اینجا با مادران شیلیایی گفتگو کرده‌اند و رنج و اعتراض‌شان را در فیلم‌های مستند و سینمایی برای همیشه در تاریخ ثبت کرده‌اند.

مادر!

در میان مادران آرژانتینی و شیلیایی مادری نیست که به اندازه تو و خیل بزرگی از مادران ایرانی مصیبت تحمل کرده باشد.

مادر!

ای کاش دنیا با اندوه و غرور و استقامت مادر ایرانی آشنا می‌شد و همصدا با او به اعتراض برمی‌خواست.

ای کاش دنیا با غم مادر رضایی‌، مادر ابراهیم پور، مادر حریری، مادر بهکیش، مادر عطارزاده، مادر معینی چاغروند، مادر شجاعی، مادر عالم زاده، مادر تدین، مادر جوادی اصل، مادر کوشالی، مادر امامی، مادر مدائن، مادر خسرو آبادی، مادر ادب آواز، مادر جهانگیری، مادر کریمی راهجردی، مادر غلامی، مادر رحیم نژاد، مادر همتی، مادر فرزانه سا، مادر مثنی، مادر گلزاده غفوری، مادر بزرگانفرد، مادر فدایی‌نیا، مادر تحصیلی (این مادران بین ۳ تا ۶ فرزندشان به دست جلادان رژیم به جوخه‌‌های اعدام سپرده شدند) و غم هزاران مادری که هست و نیست‌شان را خمینی به باد داد، آشنا می‌شد و عمق فاجعه‌ای را که در ایران می‌گذرد درک می‌کرد.

مادر!

اگر صدای اعتراض شما، و رنج و درد شما در هیچ کجای این دنیا و هیچ رسانه‌ای بازتاب نیافت و ثبت نشد، اگر دنیا نمی‌داند چه بر تو و دیگر مادران‌مان رفته است، این از کم‌کاری ماست.

مادر!

تو اولی نبودی، مطمئناً آخری هم نخواهی بود. مادر مصباح (رقیه مسیح) با همسرش و با ۵ جگر گوشه‌اش، با تنها عروس‌اش همگی با هم رفتند. مادر شفایی(عفت خلیفه سلطان) با همسرش، با سه فرزندش، با عروس و دامادش همگی با هم رفتند.

مادر!

اما تو کارت را کرده‌ای. تو با مظلومیت‌ات و آن مرگ دل‌خراش‌ات، آن هم در بحبوحه‌ی هفدهمین سالگرد قتل‌عام زندانیان سیاسی، مظلومیت فرزندان مجاهد و مبارزت را فریاد زدی. درست مثل هر هفته وقتی بر مزارشان به جای همه می‌گریستی.

و من مانده‌‌ام

»تا کجا

تا کجا

این راه، این راه

آه را

ترسیم می‌کند»

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 23:58  توسط آیدا  | 

زن دیگری قربانی ناموس و شرف

برادری خواهرش را سر برید

گناهکار کیست؟

 

ايسنا:در پى كشف جسد زن جوان در شهرقدس ,شهريار,، كارآگاهان پليس تهران پس از گذشت 24 ساعت، برادر مقتوله كه مدعى شد، به انگيزه فساد اخلاقى خواهرش را به قتل رسانده را شناسايى و دستگير كردند.
به گزارش گروه ,حوادث, ايسنا، اداره كل مبارزه با جرايم جنايى معاونت آگاهى ناجا اعلام كرد: در پى تماس تلفنى فردى از شهرقدس ,شهريار, مبنى بر مشاهده جسد زن 27 ساله‌اى به نام ,س ـ الف, داخل زيرزمين منزلش، اكيپى از كارآگاهان ويژه قتل اين شهرستان براى انجام تحقيقات لازم به محل كشف جسد، اعزام شدند. در بررسي‌هاى اوليه از جسد، مشخص شد كه قاتل يا قاتلان پس از بستن دهان مقتوله، گلوى او را توسط چاقو بريده‌اند.
پس از انجام مراحل قانونى و عكسبردارى از جسد، پيكر اين زن براى كالبد شكافى و يافتن علت اصلى مرگ به پزشكى قانونى منتقل شد.
اين در حالى بود كه در ادامه تحقيقات پليسى از همسايگان، فساد اخلاقى مقتوله براى پليس محرز شد.
از سوى ديگر همسر مقتول نيز در بازجويي‌ها اعلام كرد كه قتل توسط برادران مقتول به نام ,ح و ع - الف, صورت گرفته است.
بر اساس اين گزارش، در حالى كه اين دو تن پس از دستگيرى از قتل خواهرشان اظهار بي‌اطلاعى كردن به ماموران گفتند كه احتمالاً برادر ديگرشان به نام ,ش - الف, معروف به ,شاهپور, دست به اين قتل زده است.
به اين ترتيب ,شاهپور, برادر 32 ساله مقتول كه به شغل لوله كشى مشغول است، دستگير شده و در بازجويي‌هاى فنى پليسى لب به اعتراف گشود و پرده از قتل خواهرش برداشت.
وى در اظهاراتش به پليس گفت: از مدتها پيش از اعمال خلاف خواهرم مطلع بودم تا اين كه يك روز تصميم گرفتم، او را به قتل برسانم. روز حادثه به منزلش رفتم و به او گفتم: ,قصد دارم اين لكه سياه (وى) را از خانواده پاك كنم,.
به نوشته پليس خبر متهم اعتراف كرد: ,س, دستهايش را كه آثار خودزنى داشت به من نشان داد و گفت: ,من نيز از اين زندگى خسته شدم و بارها نيز تصميم به خودكشى گرفتم اما نتوانستم,. به اين ترتيب ,س, وصيت نامه‌اى نوشت و با روسرى دهان خود را بست و من نيز از آشپزخانه چاقويى برداشتم و گلوى او را بريدم و سپس چادرى بر روى جسدش انداختم و از خانه خارج شدم.
,شاهپور, همچنين اظهار كرد كه قصد داشته خواهر ديگرش كه در نياوران تهران سكونت داشته را نيز به قتل برساند.
تحقيقات پليس براى روشن شدن انگيزه اصلى قتل و اظهارات برادر مقتول، ادامه دارد

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 23:56  توسط آیدا  | 

سيزده سالگی: سن اعتياد و روسپيگری در ايران تزريق يکی از راههای استعمال مواد مخدر است معاونت اجتماعی و ارشاد نيروی انتظامی جمهوری اسلامی ايران از پايين آمدن سن متوسط ارتکاب برخی از جرايم در اين کشور خبر داده است. به گزارش خبرگزاری رسمی ايران ، ايرنا، سردار توحيد عبدی در جريان همايشی در شهر اراک، گفته است که تغييرات ايجاد شده در شرايط اجتماعی باعث شده تا سن برخی از جرايم مانند اعتياد و روسپی گری کاهش بيابد و به حدود ۱۳ سالگی برسد. اين مقام نيروی انتظامی همچنين تاکيد کرده است که بدليل شرايط اجتماعی جديد، شيوه های تامين امنيت نيز بايد تغيير کند. دکتر عباس محمدی اصل، جامعه شناس و مدرس دانشگاه در تهران در اين زمينه به بی بی سی گفت: "جوان شدن سن جرم و بزهکاری در واقع نشان دهنده افزايش خشونت اجتماعی در جامعه ماست. اين جوانان و يا نوجوانانی که به جرم يا بزه کشيده می شوند قربانيان نوعی خشونت هستند. منظور از خشونت در واقع کليه عوامل بازدارنده ای است که اجازه نمی دهد تا انسانها شخصيتشان را تا سرحد امکان رشد بدهند و شکوفا کنند." عواملی از قبيل: " نبود امکانات تربيتی، فقدان اميد به آينده، گسيختگی خانواده ها، کاهش فضای خلاقيت در زندگی اجتماعی، فقدان و يا کمبود امنيت اجتماعی و نبود امکانات مناسب برای گذراندن اوقات فراغت، وسعت يافتن شکاف نسلها و وابستگی اقتصادی جوانان به خانواده ها در عين استقلال طلبی آنها". فرهنگ ما فرهنگی است جوان کش که در آن همچنان رستم سهراب را می کشد و جوان اجازه حضور ندارد و بايد هميشه در ظل تفکر پيرانه بيانديشد و زندگی کند.

عباس محمدی اصل، جامعه شناس آقای محمدی اصل همچنين رجوع روز افزون جوانان به گروههای هم سن و سال خود برای يادگيری تجربيات آنها را نيز عاملی موثر دانست و افزود:"نکته ديگر آن است که جوانان انحراف را کم هزينه می بينند و آنرا فرصت مغتنمی برای ابراز وجود و رشد تلقی می کنند." وی همچنين گفت: به دليل وجود ارتباطات فرهنگی در سطح بين المللی، جوانان از يکسو قادر نيستند جهان خارج را فراموش کنند و از سوی ديگر نمی توانند هنجارها و ارزشهايی را که از اين جهان به داخل کشور سرايت می کند با نيازهای جامعه خود متناسب کنند و نتيجتا در رفتارهايشان دچار نقصان می شوند. آقای محمدی اصل همچنين معتقد است که اصول گرايی و نگاه آسمانی و آرمانی به تعريف انسان باعث شده که واقعيت فراموش شود و تعريف حريم مدنی و حقوق انسان در فضای فرهنگی جامعه وجود نداشته باشد. "در نگاه جهانی ما در جستجوی يک نقش جديد هستيم و چون بستر سازی مناسبی نشده افراد برای ابراز حضور اجتماعی خود تجربيات پراکنده ای می کنند. تمام برنامه ريزی ما بايد متناسب با اين باشد که از فرايند تکامل تاريخ، آنگونه که در جهان اتفاق می افتد درس بگيريم و از آن در مسير خودمان استفاده کنيم. به نظر من ما اين فرايند را جدی نمی گيريم و ضمن مقاومت در برابر آن رو به گذشته نگاه می کنيم. ما بايد با آينده نگری و جهان نگری به تعريف جديد انسان و حقوق او توجه کنيم." فرهنگ پيرسالاری آقای محمدی اصل گفت: "فرهنگ ما فرهنگی است جوان کش که در آن همچنان رستم سهراب را می کشد و جوان اجازه حضور ندارد و بايد هميشه در ظل تفکر پيرانه بيانديشد و زندگی کند. ما بايد در اين دوران سرمايه گزاری کنيم و اجازه بدهيم فرد خلاقيت به خرج دهد و خود را شکوفا کند."

گرفته شده از:بی بی سی

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 23:48  توسط آیدا  | 

اسطوره هخامنشی ! پاسبان صلح!

در بستر بلور خود آرام خفته ای

با آنکه خامشی و شکایت نمی کنی

با من به صد زبان سخن خویش گفته ای

در چشمهای مضطربت دوری از وطن

غمنامه ایست ، هدیه به ایران ، به میهنت

*****

سرباز پاک میهن کورش

بخواب خوش

سخت است دوری از وطنت بعد سالها

دوری ز خاک پارسه و این ملال ها

اما ، وطن کجاست؟کجای حکایتیم؟

ما در میان میهن و ساکن به غربتیم!

اندوهگین مباش

آن دم که رهنورد ره میهنت شدیم

واندم که کشورت ز خیانت شود تهی

بار دگر

           به میهن خود

                              پای می نهی...



پی نوشت از وبلاگ فرانک
+ نوشته شده در  86/10/30ساعت 1:35  توسط آیدا  | 

يك زن چيزي جز شوهرش نمي خواهد ولي وقتي كه به او رسيد همه چيز ميخواهد.
- زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر مي گويند تا در حفظ آن شريك باشند. فئودور داستايوسكي
- زنها مثل ماهي هستند.بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشكل است. ولتر
- زن اگر موافق باشد رحمت الهي است والا بلاي آسماني. روشني
- اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند و زنان گذشته را بخاطر مي آورند.
- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند.عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است. گرابه
- زنهايي كه سر پيري مقدس و مؤمن ميشوند چيزي را به خدا تقديم مي كنند كه از بخشيدن آن به شيطان شرم دارند.
- زبان زن به منزله شمشير اوست.هميشه آن را بكار ميبرند تا زنگ نزند
- چنين است طبيعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داري و چو دوستش نداري دوستت دارد. ميگوئل بوفلر
- شاهراه موفقيت پر است از زنهايي كه شوهران خويش را به پيش ميبرند. توماس دوار
- زنها پنجاه برابر بيشتر به ازدواج اهميت ميدهند تا به منصب وزارت.
- زن گردنبند است.دقت كن چه چيزي را به گردن ميآويزي. امام جعفر صاذق
- مردان آفريننده كارهاي بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان. رومن رولان
- دو چيز را دوست دارم و نميخواهم آني از آن منفك شوم.زن و عطر را. حضرت محمد (ص)
- زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري بدان كه درون آنها جاي گرفتهاي. رو شفوكو
- من زني را كه از خانه براي شكايت از شوهرش بيرون ميآيد دشمن دارم حضرت محمد (ص)
- آسياب و ساعت و زن هميشه نيازمند تعمير هستند. پروربس
- نه گفتن زن به معني پاسخ منفي نيست. اس - پي - سيدني
- زنان اميال خود را بهتر از مردان پنهان مي كنند.اما مردان بهتر از زنان اميال خود را كنترل مي كنند. ريچارد استل
- به قول قديمي ها : زن بلاست ولي هيچ خونه اي بي بلا نباشه



+ نوشته شده در  86/10/21ساعت 1:40  توسط آیدا  |